به مدافعان دلیر خونین شهر و به همه شهرهای خونین وطنم

فرهنگ پایداری


بنویس! بنویس! بنویس!/سیمین بهبهانی
بنویس! بنویس! بنویس! اسطوره پایداری
تاریخ! ای فصل روشن! زین روزگاران تاری
بنویس! ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود
فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم هر چه داری
بنویس! پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی
بنویس! زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری
بنویس! قندان نوزاد، بر ریسمان تاب می خورد
با روز، با هفته، با ماه، بر بام بی انتظاری
بنویس: کز تن جدا بود، آن ترد آن شاخه عاج
با دستبند طلایی، با ناخنانش، نگاری
بنویس: کانجا عروسک، چون صاحبش غرق خون بود
این چشم هایش پر از خاک، آن شیشه هایش غباری
بنویس: کانجا کبوتر، پرواز را خوش نمی داشت
از بس که در اوج می تاخت رویینه باز شکاری
بنویس: کان گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت
بیزار از جفت جویی، بی بهره از پخته خواری
نستوه، نستوه مردا! این شیر دل، این تکاور
بشکوه بشکوه مرگا! این از وطن پاسداری
بنویس از آنان که گفتند یا مرگ یا سرفرازی
مردانه تا مرگ رفتند بنویس! بنویس! آری


منبع: کتاب «خاک، خون، حماسه»، مجموعه شعر دفاع مقدس (6) «ویژه خرمشهر» به کوشش: شیرینعلی گلمرادی، چاپ دوم سوم خرداد 1385، صفحه 39-
40

شعری از غلامرضا كرمي

فرهنگ پایداری

چشمی که با خود شور باران داشت


تصویری از تندیس ایمان داشت


وقتی که بر دریا نظر می کرد


اندیشه ی تسخیر توفان داشت


با رودها مست سرودن بود


آهنگ دریای پریشان داشت


تا با شقایق هم نشین می شد


موج نگاهش عطر عرفان داشت


دستی به سوی ابرها می برد


در چشم هایش بغض باران داشت


با صخره ها از موج ها می گفت


با رودها روحی شتابان داشت


از پیله پست زمین پر زد


شوِ پریدن با شهیدان داشت

سال شصت، خرمشهر

فرهنگ پایداری

زیر پول پوشانده، زخم چاک چاکش را
در مسیر افلاکش، کرده گم ملاکش را
خسته شد از این بازی خواست تا خودش باشد
زیر خاک پنهان کرد چفیه و پلاکش را
برده است از خاطر، با نسیم و با دریا
با شقایق و با سرو، وجه اشتراکش را
لانه کبوتر بود کاش ترکشی... تیری!
حیف حیف! کرکس برد، قلب صاف و پاکش را
می دهد ز کف راحت، آبروی... نه! آخر
پیش از این نمی داد او یک وجب ز خاکش را
زندگی خوش، تهران، برده است از خاطر
سال شصت، خرمشهر، زخم چاک چاکش را
عاشق شهادت کو؟ مرگ بسته درها را
او خبر ندارد که... او نبسته ساکش را؟

محمدحسين ابوترابي


منبع: کتاب «خاک، خون، حماسه»، مجموعه شعر دفاع مقدس (6) «ویژه خرمشهر» به کوشش: شیرینعلی گلمرادی، چاپ دوم سوم خرداد 1385، صفحه 15-16.

يك لحظه بودن

فرهنگ پایداری

داری دلی به وسعت چشمان خیس من


قدّی به قدّ قامت چشمان خیس من


گفتی غزل بهانه ی یک لحظه بودن است


تصویر توست عادت چشمان خیس من


گفتم بیا، بیا و مرا با خودت ببر


تا عشق، تا نهایت چشمان خیس من


دیروز تو برای دلم شعر گفته ای


حالا رسید نوبت چشمان خیس من


گفتم بیا به کلبه ی مهتابی ام شبی


آری، بیا به حرمت چشمان خیس من


این بار می سرایم از اوّل برای تو


داری دلی به وسعت چشمان خیس من

فتح خرمشهر

فرهنگ پایداری

جهان آرا، تبسم می کند در غربت تصویر


زمین فتحی مبین را چشم در راه است


تمام جبهه، چون آیینه در تکثیر آن لبخند


سحرگاهی از امید


سحرگاهی از پیوند



٭٭٭



هجوم آسمانی از فرشته بر سپاه دیو


شکوه خلقت انسان


حماسه می وزد با عطری از عرفان



٭٭٭



گلوله!


گل!


گل خون!


خروش نوح در طوفانی کارون


٭٭٭


وطن، کاوه!


وطن، آرش!


وطن، آمادۀ آتش!


طنین مهر در گوش زمین پیچید


سحر در دشت جاری شد


خزان آوارۀ صبحی بهاری شد


دوباره نخل های سرفراز از خاک روییدند


٭٭٭


سحر، گل، سروهای سبز در سنگر


دوباره نخل، خرمشهر، خرمشهر خرم


پایان


47


در هوای پر زدن (شعر)


"شهر نجیب"/ سیمین دخت وحیدی


شهر من، ای شهر پیکر سوخته.


باغ و بستانت سراسر سوخته


با سموم بادها بر دامنت


بید بن های تناور سوخته


خاطرات سبز تو دیری است دیر


با شقایقهای پرپر سوخته


روی دشت سینه خونین تو


سرو پژمرده، صنوبر سوخته


زنبق و یاس و گل و نسرین تو


در هجوم باد صرصر سوخته


ایستاده بر فراز شانه ات


نخل قد افراشته سر سوخته


در کنارت مادر از داغ پسر


خواهر از داغ برادر سوخته


در دل و در سینه و پهلوی تو


دشنه و شمشیر و خنجر سوخته


از فراق سینه سرخان شهید


اشک در چشم کبوتر سوخته


نغمه هایت در گلو خشکیده است


مثل پروازی که در پر سوخته


غم مخور ای قهرمان شهر نجیب.


دشمنان را می به ساغر سوخته


قهرمانان تو جاویدان شدند


دشمنت با قهر داور سوخته


سبز می گردی در آغوش بهار


این بهارستان پیکر سوخته.

مصطفي محدثي خراساني

در جاري خاطرات ..


ای عطر نجیب نان و گندم.


در موسم سبز فصل پنجم


ای شهر همیشه سبز و خرم.


از خاطره ها نمی شوی گم.


این خسته کوله بار بسته


با یاد تو می کند تکلم


یک شروه دو بیتی و حماسه


یک کوچه ترانه و ترنم


اینها همه ارمغانی از ماست


با خنده و شادی و تبسم


برخیز و به پاکن آتش و شور


ای مستی خفته در تن خم.


چیزی به کفم ندارم، ای سبز.

فرهنگ پایداری

جز یک دو سه بیت دست چندم


با این همه زنده ای همیشه


در جاری خاطرات مردم

یدالله گودرزی

شهر من، خرمشهر

فرهنگ پایداری

آمدم ای مأمن ارواح پاک
جان بگیرم در تو ای گلگونه خاک
کوچه هایت آشنای درد بود
خانه ات جولانگه نامرد بود
شانه هایت زخمی شلاقهاست
نخلهایت، سوگوار بس عزاست
شهر من، ای بستر دریای خون!
در تو جاری، معنی قرآن کنون
ای صداقتهای عریان را، ندیم!
در بسیط رویش ایمان، مقیم!
تل خاک تو، نشان از خانه هاست
بازوانت، زخمی بیگانه هاست
ای قساوت های دشمن را نشان!
در هجوم وحشی قابیلیان!
قامت سبز تو را خون رنگ زد
چهره ات را، دست دشمن چنگ زد
ماند خالی، از تپش گهواره ها
بی سوار و غرفه در خون، باره ها
از هجوم زخم چنگیر و تتار
در کبودای تن تو، یادگار
دیده ات، بر چهره دشمن بسته است
آه، می دانم که چشمت خسته است
خانه و کاشانه، گر تاراج شد
کوچه هایت، شاهد معراج شد
شاهد معراج انسان تا خدا
عرصه پیمان انسان با خدا
خون مردانت اگر بر خاک ریخت
نور ایمان بود و از افلاک ریخت
کودکانت، گرچه در خون خفته اند
قصه بیداری ما گفته اند
قامت استوار تو، باز استوار
می نماید سبز در این گیر و دار
شهر من، ای شط پر خون آمدم
هان! مپرس این جاده را چون آمدم!
زخمها در سینه دارم، ریش ریش
نعش یاران برده ام بر دوش خویش
دیده ام، تن های بی سر را به خاک
سینه ها دیدم فراوان، چاک چاک
آسمان، در چشم یاران تنگ شد
مسجد و محراب از خون رنگ شد
سنگ و خاک جاده با خون شسته ایم
زیر آوار، آشنایان جسته ایم
این همه بیداد، آخر بگذرد
زخم تیر و تیغ و خنجر، بگذرد
باز، خونین شهر ما، خرم شود
باز، هر گلدسته ای پرچم شود
شهر من! ای شهر پر آوای درد!
ای نشان پایداری در نبرد!
زیر هر گامی شقایق کاشتیم
تا که این پرچم فرا افراشتیم
قلب تاریخ زمینی شهر من!
غرقه در خون این چنینی شهر من!

حسين اسرافيلي

شعری ازمحمّدجواد محبّت

فرهنگ پایداری

رفیقا! مبارک ترا غسلِ در خون
شهیدا! ز داغ توام داغ افزون
دلیرا! وطن آبرو یافت از تو
عزیزا! ز خونت کفن گشت گلگون
الا ای همایون بصیرت، که رفتی
ترا باد از حقّ، مقامی، همایون
تو مضمونِ خونشعرِ این انقلابی
چه بسیار این شعرِ خون یافت مضمون
ترا مهر خندید و مه نور پاشید
که سعی تو گُل کرد در کوه و هامون
تو بُردی، که در راه دین پا فشردی
تو در خطّ ایمان و خصم تو بیرون
هر آنکس که سَروِ قدت واژگون خواست
شود خانه ی آرزوهاش، وارون
امید آنکه در صبر بر چون تو مردی
بما صبر ریزد خداوند بیچون

بهار آمده...

فرهنگ پایداری

برای مرغ دل از چه قفس درست کنیم!؟


بهار آمده، بازآ نفس درست کنیم


چو مرغکان که نصیب حیات ما فصلیست


به خویش لانه زخار و زخس درست کنیم



نگفته داد زخویش و کسان، کنون باید


برای خویش و کسان دادرس درست کنیم


اگر خیال مراحِل به سر بود ما را


نخست مرحله بانگ جرس درست کنیم


بیفکنیم به خاک این زمان بنای حسد


هوس کنیم و بنای هوس درست کنیم


زنا کسی گذر و باکسان نظر سازیم


جدل کنیم که در خویش کس درست کنیم


درست شد که بهار آمد و زمستان رفت


رسید همنفسان تا نفس درست کنیم

 نظام قاسم

ما همانيم كه بوديم

فرهنگ پایداری

ما همانیم که بودیم دگرگون نشدیم


کم نگشتیم زخود گرچه هم افزون نشدیم


بین آنان که همه خون طلب و خون به لبند


آفرین گوی به ما غیر جگر خون نشدیم



همچو یعقوب دل ماست پیِ وصل عزیز


از پیِ رهزن پیراهن گلکون نشدیم


چون نگه تند زچشمان ندویدیم برون


اندرون خون شده همچون دل و بیرون نشدیم


ای که ما را همه دم طعنه دگرگون بزنی


ما همانیم که بودیم دگرگون نشدیم

نظام قاسم

همراه ترین همسفر

فرهنگ پایداری

باید که برای دل تو چلچله باشم


همراه ترین همسفر قافله باشم


باید به تو نزدیکتر از خویش بمانم


من آمده ام با تو چنین یکدله باشم


می آیم و از عشق تو لب ریزترینم


هر چند که با پای پر از آبله باشم


با اینکه در آیینه اندیشه نگنجد


باید که به دریای دو چشمت یله باشم


دل گفت که این گونه بمانم همه ی عمر


یک شاعر آزادِ بدون صله باشم